![]() |
![]() |
|
| عقاب تيز پر دشت هاي استغنا...اسير پنجه تقدير مي شود گاهي.... |
|
بغضي هست كه انگار مصمم به بستن راه نفس من است...
هرچه بيشتر مي بارم انگار جان دوباره مي گيرد...
نمي شكند...فقط دارد بزرگ و بزرگ تر مي شود...همين...
و همين بيش از بيش آزارم مي دهد...
وادارم مي كند خودم را به تمام گناهان كرده و نكرده متهم كنم و
بعد برسرخودم فرياد بزنم كه اگر سكوت كنم به نفعم خواهد بود
و هرچه بگويم سرآغاز محاكمه و اتهام جديد است!!
ديگر مهم نيست آدمهاراازكجا ببينم...بالا...روبرو...يا كنارم....
حالا فقط برايم مهم است كه به كنجي پناه ببرم...هيچ كس نباشد...
شايد كوهي دردوردست ها بهترين باشد...
مي خواهم بلندترين پروازم را تجربه كنم...مي خواهم عقاب را از
دسترس همه دور كنم...
مي خواهم سايه اي باشم كه گاهي روي سرآدمها مي افتد...
كاري كه شايد خيلي پيشترها بايد انجام مي دادم...
شايد اينطور بهتر بتوانم با اين بغض لعنتي كناربيايم...
به اينجا آمدم...سوت وكوراست...خيلي بيشتر از بقيه خلوتكده هايم...
ومن عجيب اين سوت و كوري را دوست دارم...اين ناشناسي را...
آسماني باشيد تا باشيد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/01/09ساعت 16:58 توسط عقاب سياه |
|
|
نقش پنهان...
آه ای عشقی که لبهای مرا از شرار بوسه ها سوزانده ای
هیچ در عمق دو چشم خاموشم راز این دیوانگی را خوانده ای
هیچ میدانی که من درقلب خویش نقشی ازعشق توپنهان داشتم؟
هیچ میدانی که ازاین عشق جهان آتشی سوزنده برجان داشتم؟
هرگزم درسرنباشدفکرخام این منم کینسان توراجویم به کام
خلوتی میخواهم وآغوش تو خلوتی میخواهم و لبهای جام
فرصتی تابرتودورازچشم غیر ساغری ازباده هستی دهم
بستری میخواهم ازگلهای سرخ تادرآن شبها تورامستی دهم
آه ای عشقی که لبهای مرا ازشرار بوسه ها سوزانده ای
این کتابی بی سرانجام است وتو صفحه کوتاهی ازآن خوانده ای
آسمانی باشید تا باشید... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/11/11ساعت 18:52 توسط عقاب سياه |
|
|
من درون بغض خود جان می دهم
من به اشک دیده فرمان می دهم
آه ای پروانه ها نازم کنید
بیت آغازین آوازم کنید
آخر هر نامه ای این واژه است
دوستت دارم دروغین واژه است
آه من تا بی کرانها می رسد
ناله ام تا کهکشانها می رسد
آه ای غمها به من مهلت دهید
صاحبان درد را فرصت دهید
آخر امشب یاد او در خانه نیست
مرغ سرگردان دل در لانه نیست
دوستی یک واژه سرد و غریب
عاطفه افسانه شهر عجیب
آه مردم تکه ای مهرم دهید
یک عروسک یک پریچهرم دهید
آسمانی باشید تا باشید... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/10/27ساعت 0:21 توسط عقاب سياه |
|
|
گاهي اوقات خدا چقدر جالب و قشنگ دست بعضيها را رو مي كنه برامون...
اين خوبه...
اما اينكه احساس كني همه آدمهاي اطرافت يه جورايي قصد بازي دادنت
را دارن و انگار بازي ديدن
تو براشون لذت بخشه...
اينكه احساس كني تقريبا هميشه وسط يه بازي گير كردي و ...
اونوقت هيچ چيز جز مفهوم اين جمله گوياي احوالت نيست:
تو بازي زندگي وقتي بازي بلد نباشي همه ميخوان يادت بدن...اما اگه
خوب بازي كني همه ميخوان شكستت بدن...!!!
يه رفيقي گفت تو بازيهاي زندگي وارد بازي نشو...ازدور به بازي آدمها
نگاه كن...
خيلي به جملش فكر كردم اما ديدم گاهي نمي شه وارد نشد...
گاهي دورآدم حلقه درست مي كنن...بعد خواسته يا ناخواسته وارد
بازي ميشي....
ومن به اين نتيجه رسيدم كه شايد بهترين راه اينه كه به بلد نبودن
بازي تظاهر كني...
همين...
آسماني باشيد تا باشيد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/10/25ساعت 0:29 توسط عقاب سياه |
|
|
آنكه مست آمدودستي به دل ما زدورفت
دراين خانه ندانم به چه سودازدورفت
خواست تنهايي مارابه رخ ما بكشد
تنه اي بردراين خانه تنهازدورفت...
آسمانی باشید تا باشید... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/10/23ساعت 23:31 توسط عقاب سياه |
|
|
سلام...
دلم مي خواست اين خونه جديد را با شادي و در سالروز ميلاد بيست و سه سالگيم شروع كنم... اما...چندروز زودتر و در نهايت گرفتگي و بغض پا به اينجا گذاشتم... با چندتا علامت سوال بزرگ... امشب بيش از هر شب ديگه سرمارا تا مغز استخوانهايم احساس كردم... و سوختم...! سرماي هوا را گلايه اي ندارم...برعكس...عاشق سردي دي ماه هستم... سرمايي كه تا اعماق وجودم را سوزاند سرماي هوا نبود... سرماي خيانت بود...خيانت دو نفر كه اين روزها خيلي حساب باز كرده بودم رويشان... به يا علي آنها اعتماد كرده بودم... اما... سردي دشنه خيانت همزمانشان...از پا نينداختم اما زانوهايم خم شد...!! دنبال بهانه ام...بهانه براي قدرت گرفتن و بلند شدن دوباره... بهانه تو...!!! امشب هوايي خيليها شدم...هم هستن...هم... دلم نمي آيد نبودنشان را به زبان بياورم...در دلم كه هستند... امشب مي دانم كه عميق تر از هميشه و محكم تروعاشقانه تر از هميشه ...بي هيچ شرمي... يا ترس تمسخر عروسك عشقم...پوح نازم را به آغوش ميگيرم... پوح تنها كسي كه هيچ وقت تنهام نذاشت...تنها عشقي كه به زوال نرفت و نميرود... وهميشه خاموش و با لبخند به تمام درددلهام گوش كرد... لبخند هميشگي اش آرامش مي بخشد به من...لبخندي كه حتي وقتي از عصبانيت به گوشه اي پرتابش مي كنم هنوز پابرجاست و همين مهرباني و لبخند وادارم ميكند به آغوش بگيرمش و معذرت خواهي كنم...از يك عروسك...از پوح...آرامش خيلي روزهايم در ديدن كارتونهاي پوح خلاصه شده... بهانه تو... سرشارم از بهانه...اما... باز هم اما...!!! شايد سكوت بهترين راه باشد... آسماني باشيد تا باشيد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/10/15ساعت 22:50 توسط عقاب سياه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
چه خوب يادم هست...
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد وسيع باش وتنها... سربه زير وسخت... |
| نوشته های پیشین |
|
88/01/08 - 88/01/14 87/11/08 - 87/11/14 87/10/22 - 87/10/30 87/10/05 - 87/10/21 |
|
RSS
|